اصولا برای شیخ الشیوخی که صبحانه را در قهوه خانه های درون شهر و شام را در طباخی های بیرون شهر به بدن می زند ، حضور در کافی شاپ عذابی الیم است !
لکن طبق گفته ی قدما ، قند و انجیر بی بند و زنجیر نمی گردد ، پس گهگداری برای قرار مدارهای کاری به کافی شاپی حوالی تیمچه حاجب الدوله نبش گود زنبورک خانه رفته ، هم نیم نگاهی به جوانک های کافی شاپ که کما فی السابق از دید براداران انتظامی مصون مانده و میمالانند و می دودانند ! انداخته و هم به امور رسیدگی می کنیم !
باری این بار هم در جای همیشگی نشسته ، شصتچی وار جــَویی عظیم بر ما مستولی گشته در جیب به دنبال پاکت سیگار می گشتیم غافل از آنکه تا به حال لب بر آن ننهیده ایم ! و فارغ از کون و مکان بودیم که ، نگاه سنگین دخترک کناری ما را به خود آورد !
ابتدا پنداشتیم دخترک پرسشی از جغرافی ، علوم یا دینی دارد که می خواهد از ما بپرسد یا شعری بخواند و شکلات مادر مرده ی کنار قهوه را جایزه بردارد یا فالی بفروشد
در اندیشه ی همین احوال و اعمال غرق بودیم که دخترک بی درنگ بنشسته پرسید : ” آقا شما می خواید بازی کنید ؟ “
دروغ چرا ؟ تا قبر آ آ آ
ما تمام عمر در پی شنیدن این پرسش بودیم ! اما از زبان کیارستمی ، مهرجویی نـــــه تقوایی !
باری دخترک سخن آغاز کرده ، خوش ادا ، خوش گو و خوش خو فرمود سال سوم کارگردانی است و از کد یبین و عرق جبین روزگار می گذراند و نمایشنامه ای نگاشته و شرح ماوقع …
و این چنین دخترکی که تا چندی پیش می پنداشتیم برای کشیدن بند تنبانش نیز صغر سن دارد ، خوش منظر و خوش صحبت و خوش مضمون در آمد و آن چنان شنیدن نمایشنامه اش مو بر تنمان راست نمود که غرق در زوایا و خفایای ، خفته و نهفته اش
گشتیم .
نمایشنامه ای که با وجود رگه های نهفته ی فمینیستی طرحی بدیع و ساختاری نوین در بر داشت و روح آدمی را جلا می داد !
اما افسوس دخترک پس از روده درازی بسیار نظر ما را خواستار شد ، غافل از آنکه ما عادت عجیبی داریم مبنی بر آنکه در جمع صنعتگران سخن از افکار شوپنهاور به میان می آوریم و در جمع روشنفکران از آروغ بعد از دوغ !!
پس فرمودیم : همان به که نظر باشد و گفتار نباشد !…
از دخترک اصرار و از ما انکار !
اینگونه که اصرار دخترک را دیدیم ، از حضرت فردوسی مدد جسته فرمودیم :
.
” زنان را همین بس بود یک هنر
نشینند و زایند شیران نـــــــــــر “
.
بیت کامل از دهانمان پرتاب نگشته بود ، دخترک چنان نگاه غضبناکی بر ما انداخت ، که گویی از زمان زاده شدن تا کنون شمر ذالجوشن بوده ایم و سقمان را با قساوت برداشته اند !
و بیدرنگ کجدار و مریز ، کولی وار ، کــــولی خویش برداشته با این اندیشه که یوسفی را به کلافی خریده ، شماره ی خویش بداد و فرار را بر قرار ترجیح داد
.
حال خوانندگان این سطور می پندارند راقم این سطور گلزاری ثانی است و در پی گرفتن امضا از شیخ الشیوخ بر می آیند ، پس بد نخواهد بود ، این سخن از دوستی کم گو لکن خوش گو که شاهد مباحثات ما بود را در انتها بنگارم :
” دادا شانس اوردی امروز اصلاح کردی ، قیافت شبیه آدِم بود ، وگر نه جا نقشی پیرمرد خنزر پنزری ، نقشی اول رمان انتری که لوطیش مرده بودا بت پیشنها میکرد ، آره دادا “
و این چنین در شهر به ما پیشنهاداتی شد
.
نوکواره : تیتر قرار بود ، شیخ الآکتور باشد . این تیتر از سلماست .
جای پلنگ خان صورتی بسیار خالیست .
ارسال شده در اجتماع, اصفهان, ایران, طنز, فرهنگ | Tagged کافی شاپ | 20 Comments »




