Feed on
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

اصولا برای شیخ الشیوخی که صبحانه را در قهوه خانه های درون شهر و شام را در طباخی های بیرون شهر به بدن می زند ، حضور در کافی شاپ عذابی الیم است !

لکن طبق گفته ی قدما ، قند و انجیر بی بند و زنجیر نمی گردد ، پس گهگداری برای قرار مدارهای کاری به کافی شاپی حوالی تیمچه حاجب الدوله نبش گود زنبورک خانه رفته ، هم نیم نگاهی به جوانک های کافی شاپ که کما فی السابق از دید براداران انتظامی مصون مانده و میمالانند و می دودانند !  انداخته و هم به امور رسیدگی می کنیم !

باری این بار هم در جای همیشگی نشسته ، شصتچی وار جــَویی عظیم بر ما مستولی گشته در جیب به دنبال پاکت سیگار می گشتیم غافل از آنکه تا به حال لب بر آن ننهیده ایم ! و فارغ از کون و مکان بودیم که  ، نگاه سنگین دخترک کناری ما را به خود آورد !

ابتدا پنداشتیم دخترک پرسشی از جغرافی ، علوم یا دینی دارد که می خواهد از ما بپرسد یا شعری بخواند و شکلات مادر مرده ی کنار قهوه را جایزه بردارد یا فالی بفروشد :!:

در اندیشه ی همین احوال و اعمال غرق بودیم که دخترک بی درنگ بنشسته پرسید : ” آقا شما می خواید بازی کنید ؟ “

دروغ چرا ؟ تا قبر آ آ آ

ما تمام عمر در پی شنیدن این پرسش بودیم ! اما از زبان کیارستمی ، مهرجویی نـــــه تقوایی !

باری دخترک سخن آغاز کرده ، خوش ادا ، خوش گو و خوش خو فرمود سال سوم کارگردانی است و از کد یبین و عرق جبین روزگار می گذراند و نمایشنامه ای نگاشته و شرح ماوقع …

و این چنین دخترکی که تا چندی پیش می پنداشتیم برای کشیدن بند تنبانش نیز صغر سن دارد ، خوش منظر و خوش صحبت و خوش مضمون در آمد و آن چنان شنیدن نمایشنامه اش مو بر تنمان راست نمود که غرق در زوایا و خفایای ، خفته و نهفته اش :!: گشتیم .

نمایشنامه ای که با وجود رگه های نهفته ی فمینیستی طرحی بدیع و ساختاری نوین در بر داشت و روح آدمی را جلا می داد !

اما افسوس دخترک پس از روده درازی بسیار نظر ما را خواستار شد ، غافل از آنکه ما عادت عجیبی داریم مبنی بر آنکه در جمع صنعتگران سخن از افکار شوپنهاور به میان می آوریم و در جمع روشنفکران از آروغ بعد از دوغ !!

پس فرمودیم : همان به که نظر باشد و گفتار نباشد !…

از دخترک اصرار و از ما انکار !

اینگونه که اصرار دخترک را  دیدیم ، از حضرت فردوسی مدد جسته فرمودیم  :

.

                             ” زنان را همین بس بود یک هنر

                               نشینند و زایند شیران نـــــــــــر “

.

بیت کامل از دهانمان پرتاب نگشته بود ، دخترک چنان نگاه غضبناکی بر ما انداخت ، که گویی از زمان زاده شدن تا کنون شمر ذالجوشن بوده ایم  و سقمان را با قساوت برداشته اند !

و بیدرنگ  کجدار و مریز ، کولی وار ، کــــولی خویش برداشته با این اندیشه که یوسفی را به کلافی خریده ، شماره ی خویش بداد و فرار را بر قرار ترجیح داد :!:

.

حال خوانندگان این سطور می پندارند راقم این سطور گلزاری ثانی است و در پی گرفتن امضا از شیخ الشیوخ بر می آیند ، پس بد نخواهد بود ، این سخن از دوستی کم گو لکن خوش گو که شاهد مباحثات ما بود را در انتها بنگارم :

” دادا شانس اوردی امروز اصلاح کردی ، قیافت شبیه آدِم بود ، وگر نه جا نقشی پیرمرد خنزر پنزری ، نقشی اول رمان انتری که لوطیش مرده بودا بت پیشنها میکرد ، آره دادا “

و این چنین در شهر به ما پیشنهاداتی شد :!:

.

نوکواره : تیتر قرار بود ، شیخ الآکتور باشد . این تیتر از سلماست .

جای پلنگ خان صورتی بسیار خالیست .

“س ا ف” ، هم رفت !

ازدواج کرد !

این روزها وقتی تک تک رفقایم را دست در دست نامزد یا همسرشان در گذر از کـــــــــوچه و پس کوچـــــــه و سبیه و صحه می بینم در این اندیشه فرو می روم که شاید بهتر آن بود که من نیز چون ایشان ، تن به تاهل می دادم و لـــــــذت زندگی دائم در کنار”س اف” را از خویش و از او دریغ نمی کردم !

“س ا ف” تنها کسی ، که به معنای حقیقی دوست ترم می داشت !

عشقی ، که از آن سخن ها ، کلام ها و اعمالش یافتنی می بود !

از آن قدم های چند ساعته اش در کنارم زیر باران بی هیچ کلام !

از آن ترک یک شبه ی سیگارش !

از آن استغنای طبعش !

از آن دم نزدن هایش هنگام نوشتن هایم !

از آن همپیاله گی های شبانه اش با من و نمازهای سحرگهش با خویش !

از آن سایش لب ها بر یکدیگر !

از آن تغییر مداوم رنگ در زلفانش ، برای منی که کاشف رشته ای از گیسوانش بودم !

از آن آغوش که تکه ای از اقلیمای وجودم گشته بود !

از آن رایحه ی عطر تنش !

از آن عطرکاجی که از سمتش می آمد !

از آن قبای اطلسی خون رنگ ، همرنگ لبانش !

از آن سرگشتگی ها

از آن گم گشتگی ها

از آن …

.

این روزها وقتی طره  طره زلفانش را در جای جای خانه می یابم ، پیش از آن که بیاندیشم که را از دست دادم ، می اندیشم ای کاش گهگداری خانه را بروبم !

.

آرزو می کنم زندگی جدیدش به عظمت ، بزرگی و پاکی دلش باشد !

 

  • این دومین نوشته از زندگی شخصیم بود ! قول می دهم دگر از ، عشق ، بوسه ، کنار ، درویشی و ولگردی هایم ننویسم .
  • چه زود ماه ها از اولین نوشته ی شخصیم گذشت !

قضیه از آنجا آغاز گشت که جناب مستطاب “کمال خان قمی” به دستورات پزشکی ، اسلامی در کتاب مقدس و ارزشمند “مفاتیح الجنان” شک بردند ! (+)

پس بر آن شدیم برای تنویر افکار عمومی و بر طرف نمودن شک امت همیشه در صحنه ی بلاگستان بالاخص قشر زحمت کش اطباء قسمت هایی از آموزش پزشکی ، اسلامی عالم بزرگوار و محدث عالیمقدار “محمد باقر مجلسی” را از کتاب ارزشمند ایشان “حلییة المتقین” بدون هیچ دخل و تصرفی نقل نماییم ، باشد تا ما نیز در پیشبرد علم پزشکی ، اسلامی سهمی هرچند کوچک از خود به جای گذاشته باشیم :!:

درس ثکثولوژی ، صفحه ی 82

” شخصی به نزد حضرت امام جعفر صادق (ع) آمد و گفت : یا ابن رسول الله ، هشت دختر به هم رسانیده ام و روی پسر ندیده ام ، حضرت فرمود وقتی که در میان پای زن بنشستی دست راست خود را بر جانب راست ناف زن بگذار و سوره ی انا انزلناه را هفت نوبت بخوان و بعد از آن جماع کن و چون اثر حمل ظاهر شود پس در شب ها دست بر جانب راست ناف زن بگذار و هفت مرتبه سوره ی انا انزلناه را بخوان آن مرد گفت : که چنین کردم و هفت پسر پی هم خدا به من روزی داد “

” از حضرت امیرالمومنین (ع) منقول است ، که هر گاه کسی را دردی در بدن به هم رسد یا حرارت بر مزاجش غالب شود ، پس با زن خود جماع کند تا ساکن شود “

درس میکروبیولوژی ، صفحه ی 269

” در حدیث معتبر از حضرت رسول (ص) منقول است که چون مگس در ظرف طعام بیفتد آنرا غوطه دهید و بیندازید که در یک بالش زهر است و در بال دیگرش شفاست و آن بال زهرآلود را در آب و طعام فرو می برد شما آن بال دیگر را فرو برید که ضرر نرساند “

دروس ارولوژی ، صفحات 179 . 89  و 190

“در حدیث معتبر منقول است که معلی ابن خنیس به حضرت صادق (ع) شکایت کرد از درد فرج . فرمود عورت خود را در موضعی گشوده که سزاوار نبوده و به این سبب این درد در آن بهم رسیده است ، دست چپ بر فرج خود بگذار و این دعا را بخوان :

بسم الله و بالله بلی من اسلم وجهه الله و … “

” از حضرت صاحب الامر صلوات الله علیه منقول است که اگر پسری را ختنه کنند و باز غلاف بروید و سر حشفه را پنهان کند می باید بار دیگر ختنه بکنند او را زیرا که زمین ناله می کند بسوی خدا از بول کسی که ختنه اش در غلاف باشد تا چهل روز “

” در حدیث معتبر منقول است که چون زنان به خدمت حضرت رسول (ص) هجرت کردند زنی آمد که او را ام حبیب می گفتند و زنان را ختنه می کرد . حضرت فرمود که ای ام حبیب آن کاری که داشتی هنوز داری . گفت بلی یا رسول الله مگر آنکه نهی فرمایی و من ترک کنم . حضرت فرمود که نه بلکه حلال است بیا تا ترا بیاموزم که چه باید کرد ،

چون ختنه کنی زنان را بسیار به ته مبر ، اندکی بگیر که رو را نورانی تر و رنگ را صاف تر می گرداند و نزد شوهر عزیز می دارد . “

و در آخر نکته ای از صفحه ی 154 کتاب را تقدیم می کنیم به دکتر مجیدی و دکتر مزیدی :

” در حدیث معتبر از حضرت صادق (ع) منقول است که حضرت موسی ابن عمران مناجات کرد که پروردگارا درد را که می دهد ، خطاب رسید که من ، پرسید که دوا از کیست خطاب رسید از من ، پرسید پس چه می کنند مردم این حکیمان را ، خطاب رسید که دلهای مردم را خوش می کنند . “

نوکواره : این کتاب ارزشمند را می توانید از اینجا دانلود کنید ، به شرط آنکه چند باب از آن را پس از 18 سالگی بخوانید !

آنچه این روزها شاهدش هستیم ، دوره افتادن بانوان بلاگستان در شهر ! و نوشتن از تجربیات جنسیشان است !

من به شخصه از این اتفاق بسیار خرسند شدم ، چرا که بارها گفته ام اگر نسل ما اطلاعات جنسی بالاتری داشت این روزها کمتر شاهد فجایعی نظیر خودکشی ، سقط جنین ، ترمیم بکارت ، طلاق و … بودیم !

اما افسوس این راه بانوان بلاگستان هم به بی راهه رفت و به اسنثنای یکی ، دو پست باقی همه خاطرات تختخوابیشان بود یا بحث در باب : “تراشیدن یا نتراشیدن” مساله این است !

بی هیچ ارزشی برای بالابردن دانش جنسی دختران و حتی پسران کشور! چرا که می دانیم اطلاعات جنسی دختران جوان در حد دینی دوم دبیرستان یا جفنگیات معلم پرورشی سوم دبیرستان است ! و آموزش جنسی پسران جوان هم فیلم های پورنو در خانه و آموزه های اسلام عزیز نظیر آنچه می فرمایند : ” ارزش زن نصف بیضه ی سمت چپ مرد ” در مدرسه می باشد !

و به راستی در این روزگار وانفسا راه صحیح آموزش جنسی برای جوانان و نوجوانان نه دو واحد درس تنظیم خانواده در دانشگاه بلکه ، من و شما به عنوان بلاگر هستیم ، تا با بیان اطلاعات و تجربیات شرعی و غیر شرعی (زبانم لال !) خودمان جوانان و نوجوانان کشور را از این ناآگاهی و نابخردی جنسی که درش غوطه ور هستند نجات دهیم .

در همین راستا بد ندیدم در باب ایــــــــــــدز که نه تنها از سوی دولت بلکه از سوی بلاگستان هم مورد بی توجهی و بی خبری قرار گرفته و کمتر در موردش نوشته شده است ، بنویسم ! تا بیشتر بدانیم که یک بار و فقط یک بار بی تجربگی ! می تواند شخصی را از زندگی ساقط کند .

خاطره ی ذیل حاصل اولین تجربه ی من در برخورد با یک بیمار مبتلا به ایدز است ، ( که به صورت کلی و دور از بیان جزییات تنها برای دادن هشدار به خودمان نوشته ام ) :

“ص” را از دوران دانشگاه می شناختم ، از آن دست پسرانی که ساعاتش به تنهایی و در عوالم خودش سپری می شد ، بی هیچ ارتباطی با جنس مونث !

 پیش از همه درس را به پایان برد و در انتظار اعزام به خدمت نه چندان مقدس سربازی بود که بد ندید چندی با ماشین پدر مسافرکشی کند و اندوخته ای پس انداز ( البته قبل از سهمیه بندی ! )

خلاصه ی کلام ، پس از مدت ها “ص” را دیدم روبوسی کردیم و باب گله از روزگار گوشودیم که با حالتی نزار خاطره ای را که مدت ها در دل نگاه داشته بود تعریف کرد :

شبی مسافرش خانم متشخصی بوده که پس از پرداخت کرایه ، به “ص” پیشنهاد کرده امشب را تا صبح با هم بگذرانیم ، به شرط آنکه فردا یکدیگر را نشناسیم و “ص” که دودل پذیرفته ، شب به خانه ی زن رفته و پس از برگزاری مراسم ” قبلت لنفسی” ( به اصرار “ص” ) شرافت را به انجام می رسانند و تا سپیده هنر را به اتمام …

 ( در تمام لحظاتی که “ص” با آن حال نزار ماجرایشان را تعریف می کرد ، می پنداشتم قضیه ی آن جمله ی معروف است که “Every animal is sad after coitus” )

اما فاجعه بالاتر از اینها بود چرا که گفت :

در خانه ی زن وقتی برای اولین بار با بدن برهنه ی زنی مواجه شدم احساسی به من دست داد بی نظیر که غیر قابل وصف بود و اولین تجربه ی هم آغوشیم با زنی رقم خورد که بزرگترین لذت ! دنیا را به من فهماند و به جای آن زندگیم را از من گرفت !

 اون زن برایم ایِِِِِـــــــدز به ارمغان آورد !

 خشکم زد ،

 بی اختیار ازش فاصله گرفتم و در دل بابت روبوسی که با او کردم به خودم فحش دادم ! ( بله هزاران بار خوانده بودم این گونه تماس ها موجب انتقال نمی شود ، اما هیچ اختیاری در این کارم نبود !)

 اون روز هم گذشت و من مدت هاست از “ص” بی خبرم ، حتی سعی نکردم با او تماسی بگیرم یا قراری بگذارم ، اما همیشه به این موضوع اندیشیدم ، ممکن بود اون شب من به جای “ص” مهمان آن زن بودم !

به راستی اگر در هر لحظه برای من و شما چنین اتفاقی رقم بخورد ، جز تعطیل شدن مغزمان چه خواهیم کرد ؟

مثلا اگر در همین نیمه شب که مشغول نگاشتن این سطور هستم ، خانم تپل مپل 92 کیلویی روبه رو ، زنگ در را بزند و بگوید ” می شِد امشبا پیشی شوما باشم ” ، چه خواهم کرد !

 مطمئنا نه نخواهم آورد ( لطفا داد اخلاقیات سر ندهید و منطقی باشید ، چرا که شما زن همسایه ی روبه رویی مرا ندیده اید :!: )

 و مطمئن تر نخواهم گفت ” البته فقط یه لحظه تشریف داشته باشید تا من برم سه تا خیابون اونورتر ، داروخونه شبانه روزی ، کاندوم بخرم و بیام  ، راستی شما چه طعمی دوست دارید ؟ :!:

 و حتما شما نیز چون من ، هیچ علاقه ای به حمل آن بادکنک کذایی با خود به هر کجا ندارید !

 پس در ماجرای “ص” و امثالهم به راستی چه کسی مقصر است ؟

ماجرایی که هر لحظه ممکن است ، برای هر کدام از ما به هر نحوی اتفاق بیافتد و عواقبش که گاهی غیر قابل جبران خواهد بود !

.

نوکواره : شاید روزی همه ی آنچه بر “ص” رفته و خواهد رفت را اینجا بنویسم .

نوکواره : نوشته ی الیزه و همه ی آنچه بانوان در باب آموزش جنسی نوشته اند را از اینجا بخوانید .

نقد آقای الف در همین باب هم خواندنی است .

 

1 )

بی شک مردمان عجیبی هستیم !

از یک طرف عرب ستیز ترین ملت  گیتی هستیم و از طرف دیگر گذرنامه های تک تکمان ممهور است به مهر سفارت امارات متحده ی عربی در جوانی و عربستان در کهنسالی !

از آن طرف دم زدن از وطن پرستی و تمدن 2500 ساله مان گوش فلک را کر کرده و از این طرف به سختی توان جمع کردن یک میلیون امضا برای جلوگیری از تغییر نام خلیج فارس را داریم در همان حال که به راحتی نیم میلیون پیامک در یک ساعت برای عادل فردوسی پور و برنامه اش می فرستیم !

 

2)

بی شک مردمان عجیبی هستیم !

روزگاری خاطرات سفرهای استانیم را در پستی به نام “مرگ بر فارس” نگاشتم و گله کردم از شعله ور شدن تنفر قومی ، نژادی  و فارس ستیزی بسیاری از اقوام در ایران .

پستی که بیش از همه بانو پریسا را به خشم آورد و نوشت :

 

دوست عزیز من ! از این بدبینی ها دست بردارید . اگر من تبریزی هستم و در تبریز زندگی می کنم می دانم که اینطور نیست . کسی نمی گوید مرگ بر فارس . مطمئن باشید . چه چیزی باعث شده اینطور فکر کنید ؟ آیا واقعا در سفر به شهرهای ترک نشین به شماها بد گذشته ؟…

شما هم دارید آتیش بیار معرکه میشید . از این خاله زنک بازیها دست بردارید لطفاً !
یک عکس بی ربط و چهارتا ناسزای دیگر نباید چنین تفکری را اشاعه بدهد !…

 

اما همین عکس بی ربط و چهارتا ناسزای دیگر را بگذارید در کنار نظر شخصی به نام ترک آذربایجانله ارومیه :

 

وقتی خليج فارس را خليج عرب خواندند به عنوان يک آذربایجانی خوشحال شدم چون تغيير نام در بلند مدت آثار منفی زيادی دارد. و پیش خودم گفتم چوب خدا صدا ندارد چون که این فارسها نام شهرهای ترکی ما را به فارسی برگردانده اند و به عرب های برادر و دوست خوزستانی وهرچی عرب در جهان و ایران وجود دارد تبریک میگویم به خاطره این نام تاریخی و همیشه خلیج عربی

 

حال نظر نظر فوق را بگذارید در کنارنظر شخصی به نام پارس پرست  که بدون آنکه مفهوم پست را درک کند این گونه نظر گذاشته :

 

شما نوشتید مرگ بر پارس اما من می گم درود بر شما

خوشحال نشو عرب هارو نمی گم خودتو می گم

تو چی می دونی از تاریخ ما جزایز شمارو گرفتیم یا خلیجتون و یا هرچیز دیگتون ؟…

اگر عربی هستی که در ایران زندگی می کنی بهت بگم که باید خیلی خوشحال باشی که تا حالا اینجا موندی اگر این رژیم عوض می شده من می دونستم و شما…

در ضمن ترکها را دوست داریم چرا که در کنار پارس ها انها هم نژادی برتر هستند

 

 

 

یا شخصی به نام حمیدرضا که نوشت :

  

من ضد فارس نیستم اما هرکسی رو که حق تحصیل به زبان مادری رو برای ما قائل نباشه هم مرتبه با سگ میدانم!!!!!!!!

به شما هم پیشنهاد میکنم به خواسته های ترکها احترام بگذارید وگرنه مطمئن باشید اگر شما این خواسته ها را نپذیرید مدتی نخواهد گذشت که ایران تجزیه خواهد شد

اگر حقوق همه مردمان ایران برابر بود اینقدر اختلاف پیش نمی آمد.
دیوارهای تبریز مملو است از این نوع شعارها

 

3)

بی شک مردمان عجیبی هستیم :

 

آیا می شود این حرف را شنید و تامل نکرد ؟

البته فک کنم حق دارن این ضد فارسها که مرگ بر فارس بنویسن!
من یه بار اومدم تهران و از نزدیک شاهد بودم که این انسان نماها چطور با یه غیرهمزبان رفتار میکنن
مهمترین مشکل اینها اینه که فک میکنن از نژاد برتری هستن

 

و یا می شود این حرف را شنید و خشمگین نشد ؟

در فیلم 300 وحشی گری قوم فارس سگ را می توان نظاره کرد و دیگر این که این قوم فارس که با رهبری کوروش سگ کبیر و همکاری یهودیان آن زمان به مردم آسیای میانه حمله کرده و نسل آنان را طوری قتل عام کرده اند که تا 1200 سال در ان سرزمین قومی نه زیسته به خاطر همین است که در تورات که از جایی فارسا میگویند اصلی نیست و تحریف شده و در جای دیگر میگویند که در تورات کوروش سگ کبیر پیامبر و نجات بخش بشریت همان یهودیت نامیده شده وباید گفت که در آن زمان یهودیان میانه خوبی با حکومت آسیای میانه نداشتند

 

 

لطفا بیایید از هر نژاد و قومی که هستیم ، بی هیچ خشم و عصبیتی نوشته ی مرگ بر فارس و 65 کامنتش را بخوانیم و بعد تامل کنیم این راه که پیش گرفته ایم به کجا خواهد رفت ؟

 

نوکواره بی ربط 1:

این خلق و خوی ما ایرانیانم نیز بی شک منحصر به فرد است !

برای منی که بالاترین تکنولوژی مورد استفاده ام ، یاهو مسنجر است ، هیچگاه نوشته های دکتر مزیدی در باب فیس بوک ، گوگل ریدر و فرندفید و … جذابیتی نداشته ! اما جالب آنجاست تا یک نفر چون دکتر خواه در دنیای مجازی خواه در عالم واقعی به محبوبیت دست می یابد ، افرادی چون ایشان برای خراب کردنش به هر راهی متوسل می شوند !

 

 شاید وبلاگ آنتی مزیدی ، شوخی بیش نباشد ، اما نمونه ی کوچکی از بعضی خلقیات ما ایرانیان است !

 

نوکواره بی ربط 2 :

افسوس ، نوشین عزیز ابتدا وبلاگش را کشت ، سپس خودش را !

بینهایت غمگین شدم .

روحش شــــــــــــاد

 

قسمتی از ایمیلی که روز گذشته به دستم رسید :

… بله شیخ عزیز ، حق با توست ، این روزها موسیقی ایران پر ازغول برره است ، اما به من و امثال من هم باید حق بدی ، برای من که تمام عمرم را صرف موسیقی کردم در بیست و هشت سالگی چه مانده ، جز سربار خانواده بودن ! و کلاسهای خالی گیتار با هنرجوهایی که تنها گیتار را حمل می کنند ! اما من تا همین چند سال پیش در کیسه زباله با ترس و لرز گیتارم را با خودم می بردم !

برای من چه مانده جز دو آلبوم که بیش از سه سال است در ارشاد گیر کرده ! اما از آن طرف آلبوم فلانی و بهمانی پشت سر هم مجوز می گیرد !

بله شیخ عزیز نباید هم به دنبال موسیقی ماندگار در این عصر بگردی !

.

این دوست نادیده ی عزیز به همراه ایمیل بلند بالا و پر از گلایه اش ، نمونه هایی از کارش را نیز برایم ایمیل کرد ، ( افسوس که اجازه ندارم هنرش را با شما به اشتراک بگذارم ) که من در این یکی دو روز از شنیدنشان سیر نگشته ام !

نمیدانم چندین کار چون کارهای این دوست نادیده ، گوشه ی پستوی خانه ها خاک می خورد یا در لابه لای مزخرفات منتشر شده ، گم می شود و ناشنیده باقی می ماند !

اما بی شک خوانندگانی چون این دوست نادیده یا نویسندگانی چون “ش” ( برای اهل قلم اصفهان بسیار آشنا و عزیز است ) کم نیستند !

“ش” دوست داشتنی که پس از اخراج از دانشگاه اندک زمانی را در بازداشگاه اطلاعات سپری کرد و همان زمان کوچک ، کافی بود تا شخصی چون “ش” مشاعیرش را از دست دهد ، اما دست از نوشتن نکشد ، و کتاب هایش یکی پس از دیگری در ارشاد باقی بمانند ، بی خواننده ! و “ش” که همچنان می نویسد و چه خوب هم می نویسد .

اندیشیدم و به راستی پی بردم ، کژدل و کژخاطر خواهم بود اگر در این زمانه که “رسیده ها ؛ غریب و نجیب می افتند” هنرمندانمان را با سی سال پیش مقایسه کنیم !

چرا که خوب می دانیم ، اگر فرهادها و فروغی ها جاودانه گشتند ، حاصل تجربیاتشان از برنامه های هر شبشان در کلوب های شبانه بود .

اگر داریوش و ابی و ستارو … جاودانه خواهند بود ، حاصل همکاریشان با بزرگان زمانه در جوانی بود !

اگر ترانه ای تا ابدالآباد پابرجا ماند حاصل سالها همنشینی و هم فکری ترانه سرا، خواننده و آهنگساز بود !

اما جوانان امروز چه ؟

جوانانی که هنرشان در همین فضای مسموم ، گهگداری مو برتنمان راست می کند !

و افسوس و صد افسوس که هنر و صدای بسیاریشان همچنان در پستوی خانه نهان مانده !

  • این پست ادای دینی بود به تک تک کسانی که “در این زمانه ی بی هیاهوی لال پرست” در همجواری  “کلاغان قیل و قال پرست” ! همچنان می نویسند ، می خوانند ، می نوازند و …  

 

نوکواره : خبر فوت دوستی وبلاگ نویس را شنیده ام ، آرزو می کنم راست نبوده باشد .

            کم و بیش از احوال لوکادیوم با خبرم ، اما دلیل غیبت دوباره اش را نمیدانم .

            گرچه دو ، سه خیابان بیش با آناهیتا دانشور فاصله ندارم ، اما ماه هاست که از او هم بی اطلاعم .

            روزنت عزیز هم پس از تحریم انتخابات به یکباره ناپدید شد ، یادش گرامی .